حسن حسن زاده آملى
15
دروس معرفت نفس (فارسى)
درس پنجم دانستيم كه عدم هيچ است و از هيچ چيزى نيايد پس هر اثرى كه هست از وجود است . و چون عدم هيچ و ناچيز است واقعيت و حقيقت چيزى نخواهد بود . پس واقعيت و حقيقت همهء چيزها هستى است كه آن را به تازى وجود گويند و اين وجود است كه منشأ و مبدأ همهء آثار است . اكنون مىپرسيم كه آيا مىشود در موطن تحقّق و ثبوت يعنى در سراى هستى كه از آن تعبير به خارج مىشود يعنى خارج از اعتبار ذهنى ما كه خود ما يكى از حقايق خارجى هستيم ، و يا در بيرون از موطن تحقّق و ثبوت كه خارج از سراى هستى باشد چيزى واسطهء ميان وجود و عدم باشد ؟ مثلا همانطور كه رنگ سرخ نه سياه است و نه سپيد چيزى در خارج باشد كه نه وجود باشد و نه عدم ؟ آيا مىپنداريد كه اگر جستجو شود شايد در گوشه و كنار اين سراى بزرگ هستى يا بيرون از آن چيزى پيدا شود كه نه وجود باشد و نه عدم ؟ در پاسخ اين پرسش چه مىفرماييد ؟ بهتر اين است كه اين سؤال تجزيه و تحليل شود تا جواب آن روشن گردد : آنچه كه در سراى هستى است هستى است ، زيرا كه نيستى در خارج نه بودى دارد و نه نمودى ، تا كسى بگويد : اين نيستى است و آنچه كه در خارج طرف اشاره قرار مىگيرد موجود خواهد بود . لذا در ظرف خارج صدق آمدن عدم كه گفته شود اين عدم است ، كذب محض است . پس هر چه كه طرف اشاره قرار گرفت موجود است ؛ چگونه مىتوان گفت كه اين چيز نه موجود است و نه معدوم ! و حال اين كه چيز همان موجود است . وانگهى از هستى كه بگذريم نيستى است و نيستى در خارج نيست . پس « نيست » چيزى نيست تا گفته شود كه اين نه نيست است و نه هست . علاوه اين كه بدر رفتن از هستى در خارج ، پندارى بيش نيست و فقط در وعاء ذهن بيرون از هستى اعتبار مىشود و كم كم به عمق اين حرفها با دليل و برهان خواهيم رسيد . و بعد از چشمپوشى از آنچه گفتهايم ، گوييم كه : نادرست بودن چيزى در ظرف